تبليغاتX
بغض گرفته
کاش........
 

کاش انگیزه ای داشتم

برای بودن...............

برای دم زدن ..................

برای نفس کشیدن.........................

برای زنده بودن .......................................

و برای زندگی کردن ..........................................

کاش که این کاش ها نبودن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

......................................................................................................

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 18:41 توسط یاغی |

خدای من ........
 

این روزا حالم اصلا" خوش نیست داغونه داغونم . داغونتر از همیشه .درمانده تر از همیشه و ...........منم و یه دل گرفته و هزار و یک .................

کاش الان یه جایی بودم دور از اینجا تنها ی تنها .کاش می تونستم بالای یه کوه بلند باشم و  اونجا فریاد می زدم تا  سبک می شدم . دستامو می ذاشتم روی گوشام و فریاد می زدم..............تا خالی می شدم  تا این بغض گرفته ام با ز می شد . می شکست  فرو می ریخت. می نشستم و اونقدر اشک می ریختم تا یه کم آروم می شدم

خیلی خسته ام 

به خدا خسته ام  خیلی ................دیگه طاقت ندارم دیگه بسمه !!!!!!!!!!!!!

حال و حو صله ی نوشتن هم ندارم لبریز از گفتنم اما عاجز از نوشتن وای خدای من تا کجا عاجزم .توی این چند روز کلی نصیحتم کردن آنقدر که زیر بار نصحیت کمرم خم شده !!!!!!!!!. شدم مث پیرزنها بخدا طاقت ندارم. به کی بگم که بفهمه من چی میگم .کاش منم می تونستم کمی بی خیال باشم مث  همه ی بی خیالان عالم .............

من نمی تونم ...................................................نمی تونم .............و این دیگه .......

دیگه نمی تونم بنویسم . نمی تونم . نمی تونم ............وای که اگه نعمت نوشتن ازم گرفته شه !!!!!!!!! دیگه هیچی ازم نمی مونه .....هیچی...........هیچی.................................    

کاش می فهمیدی

در خزانی که از این دشت گذشت

شاخه ها باز چرا زرد شدن

و ............

داستان مرد بازرگان و طوطی  خیلی دوست دارم .از کودکی  برام یه سمبل بوده!!!!!!! حالا من همون طوطی ام .......اما من بارها خودم رو به مردن زدم به جایی نرسیدم و باز...................

بماند اینکه چه می کشم ......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 23:47 توسط یاغی |

رهایی..........
عجب

قاطی پاتی شده !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 12:32 توسط یاغی |

دل خسته ام ...........
دل خسته ام از اينجا- از آدماي دنيا- همين امروز و فردا- دل می زنم به دریا -سر ميذارم به کوهها -ميرم به اونجايي که -غريبه باشم با همه- اينجام باز م غريبم -غريبه در غريبم !!!!!!!!!! -غربت من با خودمه -با همه اس -نميدونين چي مي کشم- از اين همه غريبي- غريبه با آشنام !!!!!!!!!!!! -درد بزرگيه -غريب باشي با آشنا (دردت و نفهمن و تو ماني و غربتت ) -تو ازدحام آشناها -غريبه توي غربت- يکي باشه مث من-...................... ................................................. خدايا غريب در غريبم

 هر چه که بود حرف دل بود و بس !!!!!!! نه شعر!!!!

 

در ازدحام بي کسي
فرياد زنم خدايا
جانم بر لب آمد
از اينهمه ملامت
اما ................................
سکوت من دوباره
در ازدحام بي کسي
باشد حديث ديگري.
..............................................................................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:0 توسط یاغی |

مادر و منو تنهایی و...........

 

 

سلام نازنینان

 

 

   خیلی خوشحالم که بعد چند روز تونستم بیا م و باهاتون حرف بزنم تا کمی سبک شم من پشت در های بسته ی بلاگفا مونده بودم ولی امروز روز خوبی است !!!!!!!!روز دیدار من با شما عزیزان

دوست داشتم روز مادر میومدم  خیلی سعی کردم اما نشد !

از همین راه دور دست همه ی مادران پاک ایران زمین رو می بوسم و هر چند که دیره ولی با تمام وجودم فریاد میزنم روز مادر مبارک باد .

 

من دستام خالی بودن و دلم خون ! رفتم دیدن مادرم بغضم شکست و های های گریه کردم تا آروم شدم و باز تنها برگشتم خونه و این حال و روز منه بی مادر

 

عزیزان این مادران فرشته ان بخدا

قدرشون رو بدونین ..................................................................

 

این شعر رو تقدیم همه ی عزیزانی می کنم که چون من ........

 

سرو

 

در بیابانی دور ،

که نروید جز خاک ،

که نتوفد جز باد ،

که نخیزد جز مرگ ،

 

که نجنبد نفسی از نفسی ؛

خفته در خاک کسی .

 

زیر یک سنگ کبود ،

در دل خاک سیاه ،

می درخشد دو نگاه

که : به ناکامی ازین محنت گاه ،

کرده افسانه ی هستی کوتاه .

 

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه .

 

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش ،

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه برآن سنگ کبود

تا کشم بر آن خاک سیاه ،

 

و ندر این راه دراز ،

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال .

 

منم امروؤ و همان راه ىراؤ لإ

منم اكنون و همان دشت خموش

 

من و آن زهر ملال ،

من و آن اشك نياز .

بینم از دور ،در آن خلوت سرد ،

 

در دیاری  که نجنبد نفسی از نفسی ؛

ایستادست کسی !

 

 

" روح آواره ی کیست ؟

پای آن سنگ کبود ،

 

که در این تنگ کبود ،

پر زنان آمده از ابر فرود " ؟

 

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه ی دور

می شکافد دلم از زهر سکوت !

 

مانده ام خیره به راه

نه مرا پای گریز ،

نه مرا تاب نگاه !

 

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش :

سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه ی دشت .

سر خوش از باده ی تنهایی خویش !

 

" شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است ؟!

شاید این بندی صحرای عدم

با منش یک سخن است " ؟

 

من ، در این اندیشه که این سرو بلند ،

ون همه تازگی و شادابی ،

در بیابانی دور ،

که نروید جز خار ،

که نتوفد جز باد ،

که نخیزد جز مرگ ،

که نجنبد نفسی از نفسی ....

 

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه :

خنده ای می رسد از سنگ به گوش !

سایه ای از سرو جدا !

در گذرگاه غروب ،

در غم آویز افق ،

 

 

لحظه ای چند به هم می نگریم ،

سایه می خندد و می بینم :وای ...

مادرم می خندد !. . .

 

" مادر، ای مادر خوب ،

این چه روحی است عظیم ؟

وین چه عشقی است بزرگ ؟

که پس از مرگ نگیری آرام ؟

 

تن بی جان تو ، در سینه ی خاک ،

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست ،

باز جان می بخشد !

 

قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد ،

سرورا تاب و توان می بخشد  ! "

 

شب هم آغوش سکوت ،

می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش  ،

باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبک بالی  باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه درات وجودم فریاد !

 

و اما در ادامه :شعری از دوست خوبم<<دری بسوی نگاه>>


من داد زنم خدايا
 آخر چرا چنين است
از که کنم شکايت
از خود که بدترينم
از دل که بي قرار است
از آتش غرورم
از عشق بي نهايت

بغض گرفته من
يک داد در سکوت است
يک قصه پر غم
در قلب عاشقون است

.............................................
نگاهم خون
لب خاموش
دل غم
شکن سد را
شکن سد را
تو جانم
تو يارم شو
تو همراهم
تو دادم
که من کورم
که من لالم
سکوتم
نشين بر گوشه چشمم تو جانم
((که بغضي اين گلويم مي فشارد))
رها شو
اي نگين صورت من
تو آهم شو
((که يکدم عقده هايم را گشايم))
سرم در آب فريادم حباب است
که نامحرم صدايم را ميشناسد
تو شو ساقي
که من مست شرابم
بده جامم
که من طاقت ندارم

.......................................دوست عزیز ممنونم ...................................

 

به یادم باشین عزیزان که من .............

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 13:44 توسط یاغی |