تبليغاتX
بغض گرفته
بغض گرفته
بهم گفتن بسوز و بساز ، سوختم و ساختم اما همه ی زندگیم رو باختم!
Click to view full size image

 

و اینک این زمان .....................

منو انبوه تنهایی و آهنگ پاییز و صدای نا موزون کلاغهای سیاه و ................

   مگر نه حرفهایی است برای نگفتن،غیر از حرفهایی که نمی توان گفت یا خوب نیست گفتنش یا .........نه! حرفهايي است برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

 

   نالیدن را چکار کنم ؟ داد کشیدن را چکار کنم؟ راستی چاه هم چه نعمتی بود! نیست، آه ببین که تا کجا محرومم ! ببین که به چه چیز ها نیاز دارم و ندارم، چه آرزوها دارم و نیست!

 

  اما نه نالیدن خوب نیست ، داد کشیدن زشت است ! باشد، سخت باشد، تحمل می کنم ، سرم را توی حلقوم خودم می برم، لبهایم را به دریچه ی قلبم می گذارم و در دهلیز وحشت بار آن مثل دیوانه ای از دست عاقل ها  ، پرستارها ، و زنجیرها فریاد می زنم ، نه آهسته  می نالم. 

 

   و غمی که همیشه آزارم می داد اکنون به نهایت رسیده  است ، چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگتر شده است  وا حساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو می آیم .بسیار نزدیک است ، مرگ با جنون را در یک قدمی خود می بینم ، همسایه ی دیوار به دیوار من شده اند، گاه صدایشان را که نا مم می برند می شنوم. سخت تنها مانده ام ، چه سخت است تنها یی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند از تنهایی و سکوت وحشت کردن و ازدحام و غوغا و خفقان گرفتن، دانه ای خشک شده ام، در لای دو سنگ آسیای این تناقض ! این دو سنگ هر روز  سنگین تر  می شوند و من هر روز ضعیف تر !!!!

 

من اکنون به حماقت نیز محتاجم و از آن نیز محروم!!!! ( دکتر علی شریعتی)

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1384 توسط یاغی

 

                                                                                                              

 مترسکی را می مانم که در یک باغ خزان زده اسیرم .کلاغهای زشت و سیاه بی رحمانه می درندم. باد با تازیانه هایش بر سر و رویم میزند و جسم بی روحم مظلومانه می شکند . نور رعد  چشمان بی نورم را به یکباره پر نور می کند و آنگاه صدای برق  به یکباره به من می فهماند که شب سردی را پیش رو دارم.

  اشک چشمان بی نورم جاری می شود اما اینبار قطرات بارانند که مرا همراهی می کنند.باران می بارد همچون اشک که از دیده های بی نورم جاری می شود و گرد و غبار   تنم را می شوید  و با خود می برد

 چه تمیز می شوم !!!!!!!!!!! روزها میگذرد و شبها همچنان تکرار می شوند . احساس سرما می کنم .تن بی روحم با لباسهای پاره پاره می لرزد !!!! دانه های سفید رنگی بر سر و رویم می نشیند! سرمای زمستان طاقتم را طاق کرده . برف بر سر و رویم می نشیند. لباسهایم پاره و مندرس هست. بدن چوبی ام یخ می زند !! بی حس می شوم  منکه روح ندارم پس چرا یخ می زنم ؟؟!! منجمد می شوم و دیگر چیزی نمی فهمم و این یعنی ............

دلم تنگه برای ...................


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 توسط یاغی

 

  بیت اول شعر زندگی چیست؟

گریستن........

رها شدن.........

دم زدن................

بودن........................

اما بیت آخر زندگی:

گریختن..........

رفتن...............

گریستن................

گریستن خود نه گریستن دیگران....

و شاه بیت آخر زندگی:

مرگ..........

فزت برب کعبه .........

 سخت مانده ام اندر این قصه ی نا موزون زندگی!

بعضی ها میگن امید پس چی میشه ؟

من می گم :هیچ .چی بگم که باز می رسم به اول خط زندگی و باز روبرویم دو جاده است رو به انتها و من سرگردان مانده ام رو به کدوم جاده باید برم تا برسم به زندگی!!!

 از درد سخن گفتن و از درد شنیدن       با مردم بی درد ندانی که چه دردی است

دیگه حالم از خودم به هم می خوره.لعنت به خودم !!!!!!!!!!

از حماقت خودم حالم بهم میخوره !

دیگه نمی دونم چی بگم و چیکار کنم بین رفتن و موندن گیر کردم .بعضی وقتا میخوام که برای همیشه بذارم و برم اما آخه اینجا تنها جایی هست که من خودم هستم و خودم! اینجا شده چاهی که می میتونم سرم ببرم توش و بی صدا فریاد بزنم تا سبک شم .

فریاد بیصدام !

خدای من!!!!!!!!!!!!!!!

دارم دیونه میشم و خودم حالیم نیست !

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1384 توسط یاغی

 

فریاد و سکوت.........

دو متضاد در کنار هم !!!!!!!!!!!

چطور میشه  سکوت کرد؟؟؟؟؟؟؟؟ اما ..........فریاد را چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟

در این روز گرفته ی پاییزی به بهاری فکر می کنم که کوچ کرده.

 به برگی می اندیشم که اسیر باد شده با رنگی زرد از وحشت مردن...

 خشک شده و آرام آرام به زمین می افتد و بی هیچ مقاومتی در زیر پاهای رهگذران می شکند ........

چه شکستنی است این بی صدا فرو ریختن !

و باز فریاد و سکوت

و باز

من و دلتنگی هام و ..................

در ادامه شعری از ناصر خسرو که خیلی خوشم اومد براتون می نویسم شاید ........خدا کنه که منم بخندم چرامیگن  که خنده دوای هر دردیه !!!

با گروهی که بخندند و بخندانند

چه کنم؟ چون نه بخندم و نه بخندانم

از غم آن که دمی بهر چه خندیدم

خرد من امروز به دل خسته و گریانم

خنده از بی خردی خیزد و چون خندم؟

چون خرد سخت گرفته ست گریبانم

و با ز

جایی خوندم

آینه سکوت تمام فریادهاست .

شاید این آینه ......... 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1384 توسط یاغی
 

   دلم گرفته و دیگه نمی خوام بازم حرفهای تکراری بگم چرا که زندگیم شده تکرار مکررات ......اما نه ....این چند روزی که نبودم دور بودم از اینهمه تکرار رفته بودم جایی که همیشه آرزو می کردم سری به اونجا بزنم جایی که سرشار از عشق و دوست داشتن بود و دم زدن برای بودن !!!!!!!!!!و چه روزای خوشی بودن ! یادش بخیر . اما بازم بر گشتم و باز .........همان ترادژی زشت آغاز شد و باز من موندم دم زدن از ............بماند .بازم می خوام برم اما این رفتنم فرق می کنه .این سفر غریبی یه . اینجا تنها می رم با همه ی تنهایی هام

گر همسفر ی تو نیز بیا تا که نپوسم  ای دوست من .

تنهام نذار ای ................................

منو با خستگی هام تنها نذار

سایه بون مهرت رو ازم نگیر

چشمه ی زلال رو  نشون بده

این مسافر غریب رو بپذیر

پرم از وسوسه های بی دلیل

طعم گندم منو تا  اینجا  کشوند

لحظه های سبزمو ازم گرفت

روح من به مرز تاریکی رسید

منو با خستگی هام تنها نذار

سایه بون مهرت رو ازم نگیر

چشمه ی زلال رو  نشون بده

این مسافر غریب رو بپذیر

پس از این می خوام که با حسرت مرز

بیارم خستگی هامو پیش تو

می خوام اقرار کنم بی واهمه

همه ی دلبستگی هامو پیش تو

ای حضور تو بهشت بی دریغ

بی تو هر جا که باشم جهنمه

این مسافر غریب رو بپذیر

کمکم کن بسمه غربت بسمه

 

عزیزان گرچه که محو می شم اما همیشه چشم در راهم  تا  تنهایی ام رو بشکنین و غربتم را به دار کشین و منو با همه تنهایی ام تنها نذارین.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم مهر 1384 توسط یاغی
Blog Skin
موسيقي وبلاگ