ارزش یه انسان به چیه ؟ به پول..... ثروت...... ....زیبایی...ظاهر .....باطن ....تیپ.....هیکل .....خوبی ....بدی .......................تورو خدا بهم بگین ...آخه ارزش انسان به چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سزار عزیز خیلی می خواستی بدونی سر منشا اینهمه غم و بغضم چیه ؟ از کجاست ؟ میگم عزیز ...میگم مهربونم میگم ..........ولی بهم قول بده بیایی و بخونی میدونم که می خونی .........پس بخون عزیز.........نازنین و نازنینان سر منشا بغض و غم من همین مردمند !!!!!!!!همین مردم ........همین مردمی که با مردم کوچک چشمشون به من می نگرند به تو می نگرند به همه می نگرند .وقتی ............چی بگم ؟؟؟چی بگم ؟؟؟!!!!!!!همین مردم که زمانی بخاطرشون جونتون رو به دست گرفتین و رفتین جبهه و آخرتون شد شهادت ..سزار عزیز میدونم که شما و امثال شما هدفتون والاتر از این بوده اما نازنین همین ها هستند که منو می آزارند ....................بهترین آدمهایی که شناخته ام و دوستان منند در همین دنیای مجازی ام بودن و هستند و خواهند بود با اینان هست که زندگی می کنم ....کاش می تونستم برای همیشه از دنیای واقعی با تمام ظواهرش رها شم ......رها شم.........رها ........من دنیای واقعی رو نمی خوام .....می خوام که همیشه باشم در این دنیای زیبای یکرنگی و صداقت و ............. بغض داره خفه ام می کنه .............دلم می خواد ...............
خدایا ..................................................................................................آخه یکی به من بگه ...................................................................................................................چرا ؟؟؟؟؟

سلام دلتنگ سزار عزيز که مي شوم از دوستانش از همرزمانش از بهار مهربانم سراغ او را مي گيرم ..آيا سزار را ديده ايد ؟؟؟ در سزمينهاي آبي مان خيلي به دنبالش گشتم اما نبود ........چشم بر آسمان دوختم .........ستاره اي مي خنديد به گمانم سزار عزيز بود که به همه ي ما لبخند مي زد آخه قراره من با سزار با هم بخنديم ......... دلتنگم ............خیلی دلتنگ ...............
صدای خاک
چند روزی است که باور کردم
قصه ی تلخ جدایی تو را
قصه ی بی تو و دور از تو شدن
قصه ی بی تو وتنهایی را
همه جا را گشتم
از همه ی چلچله های سر بام
از بلندای دماوند سترگ
از تو و حال تو می پرسیدم
هیچ فریاد رسی
خبری از تو نداد
ناگهان خاک بر آورد صدا
آنکه تو می گویی
آنکه تو می حویی
او دگر از تو جداست
او دگر رفته بخواب
او در آغوش من است
................................او در آغوش من است..............او در آغوش من است.........
حال باور کردم
قصه ی تلخ جدایی تو را
قصه ی بی تو و دور از تو شدن
قصه ی بی تو وتنهایی را
..............................................................................................................پری توانگر
اما من هنوزم باور ندارم ......هنوزم .............چشم در ر اهم
برای نفس کشیدن احتیاج به اکسیژن دارم نیست...........دارم خفه می شم ......


امشب یکی از بهترینهای سرزمین ما پر گشوده و رفت برای همیشه کسی که نظیر نداشت!!حرفهایش سرشار از معنا بود ...چه میگویم بیهوده می کوشم کسی رو معرفی کنم که با رفتنش ما رو بی امپراطور گذاشت ................
http://sezar1.blogfa.com ( سزار عزیز)
دست کدوم غزل بدم نبض دل خسته مو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
........................................................
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونم
خدایا ..........
به یاد همه ی آنهایی که عاشقانه پر کشیدند
مستوفی دیوان قضا روز نخست
مجموعه ی شادی و الم کرد درست
شادی به تمام مردمان قسمت کرد
غم ماند به من داد که این قسمت توست
حالم خوش نیست .کاش مثل همیشه سراغ تلویزیون نمی رفتم و بی خبر می موندم از همه جا . اما موندم چرا اینبار بی آنکه خودم بخوام شبکه ی ۱ رو زدم . از شنیدن خبر جا خودم !!!تصویر کاملا" گویا بود . پرواز دسته جمعی ۱۰۶ پرستوی مهاجر...................بی هیچ خداحافظی رفتند به امید سلامی دوباره !!!!!اما مرغ اجل هم با آنها هم سفر بوده !!نمی خواستم آپ کنم اما ...............خدای من چه سخته پرواز بی صدا و من از این پرواز بی صدا می ترسم . پروازی که توش بر گشتی نباشه . یه روزی بیاد که بی خداحافظی برم و دیگه بر نگردم !!!!!!!!!!!تا کجا دردناکه خدای بی همتای من ؟؟؟!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدای مهربون و بی همتام منو دریاب .
من چیستم ؟
بر جا زکاروان سبکبار آرزو
خاکستری براه
گمکرده مرغ دربدری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم ؟
لبخند پر ملالت پائیزی غروب
در جستجوی شب....
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
(بر گرفته از گفتگو های تنهایی دکتر شریعتی)
و حال من چیستم ؟ من کیستم ؟ یه اسیر .... اسیر موندن و اسیر رفتن !!!!مگه میشه؟؟؟؟!!!نه نمیشه هم بمونی و هم بری . اما من از رفتن می ترسم !!! از بی صدا پریدن و اوج گرفتن و ................می ترسم .........

اینم جای خالی من ...................
راست میگی دوست عزیزم نمی دونی چقدر دلم می خواد یکی بزنه تو گوشم تا از این خواب بیدار شم
از بین همه ی کامنتها این نظرم رو خیلی جلب کرد :
تمومش کن !!! وقتی یه سیلی محکم به صورتت بزنم که از درد زمین بخوری ... بشکنی و گریه کنی ... وقتی دماغو دهنت یکی بشه اونوقت میفهمی که چقدر به خودت بد کردی ...!!!
بزرگ شو
دلم می خواد بزرگ شم . دلم می خواد از این رویاهای بی خودی بیام بیرون . دلم می خواد پرواز کنم
دلم می خواد پرواز کنم ........................
نمی دونم کی هستی و لی هر که هستی منو بیدار کردی ! ممنونم عزیز مهربون ...
از اینهمه سوال و جواب بیخودی دلم گرفته . امروز حالم خیلی گرفته بود . بودم تو جمع اما نبودم .....خیلی حال غریبی بود !!!!!! دلم می خواست بیام و کلی حرف بزنم و ........اما به اینجا که رسیدم باز لال شدم !!باز فراموش کردم همه راز و نیاز هام و با بی همتای تنهام .........وای بازم تنها شدم ....
در ادامه :همش به این فکر می کنم اگه یه روزی من بمیرم اگه یه روزی بیاد که برای همیشه ساکت شم کی می فهمه که من رفته ام با کوله باری از حسرت و بغض .........چرا من اینهمه به مرگ فکر می کنم چرا ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا وقتی اطرافم همش زندگی است من فقط مرگ رو می بینم!!!!!!!! آخر چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا ...........
مردم از سکوت و سقوط و تنهایی و اینهمه بغض گرفته و حرف نگفته .......
وقتی بچه تر بودم هر وقت دلم می گرفت می نوشتم . دفتر های زیادی رو سیاه و خط خطی کرده بودم خیلی زیاد بودن . بزرگ که شدم همش رو دوباره خوندم خیلی برام جالب بودن دوران راهنمایی و دبیر ستان ........وقتی دیگه دانشگاه هم تموم شد و مشغول کار شدم توی یه شب سرد زمستانی آتیش روشن کردم و همش رو سوزوندم . کودکی و نو جوانی و جوانیم رو یه جا آتیش زدم و شدم یه ..........از یاد رفته ! فراموش شده ! سوخته در مسیر زمان ...................
آری ای زندگی منم که هنوز
با همه ی پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
...............................................
خداوندا :
به داده هایت و به نداده هایت و به گرفته هایت ...
شکر....
زیرا
داده هایت نعمت
نداده هایت حکمت
و
گرفته هایت امتحان است.
خوب یادمه اولین چیزی که در بدو ورودم به خونه ی دوستم (کاش دوستم هم می تونست بیاد و بخونه و ببینه که بازم میگم همه ی حرفهایی که با هم زدیم یادش بخیر!!! چه سفر خوبی بود و چه ..............و این چند جمله که همیشه تو ذهنم باقی می مونه ...ره آورد من از سفرم به سنندج) نظر منو به خود جلب کرد این نوشته بود که منو به فکر کردن واداشت و همیشه با خدای خودم نجوا می کنم و ازش کمک می خوام تا بتونم ادامه بدم ....
بازم میگم خدایا شکرت ....