تقدیم به کسی که خیلی برام عزیز...
دلم می خواد بنویسم برای تو بنویسم ...بخاطر تو بنویسم ...دلم می خواد فاصله ها رو بشکنم تا به تو برسم ..به تو ...به تو که آلوده ی در د عظیمی شده ای ...دردی سهمگین ! دردی بزرگ که روح خسته ات را خسته ی خسته کرده ...به تو که اکنون تنها در میان انبوهی از دست نوشته ها ...حجم بزرگ خاطرات ...و هزاران حرف نگفته و شعر نسروده ...اسیر شده ای یه زندانی ! اما زندانی که خود هم زندانی است و هم زندانبان !عجیبه ..هم زندونی باشی و هم زندانبان! تو ای فرشته ی زیبا ..تو اسیری ...اسیر عشق! زندانی دوست داشتن !محکوم به دم زدن و گفتن و نفس کشیدن به امید رسیدن به بازدم..........مدت محکومیت تو بسی طولانی است تو محکوم به حبس ابدی ....با تو هستم ای مهربون ...دمی در سلولت رو باز کن و بیا بیرون به سلولهای دیگه هم سر بزن وای چقدر سلول اینجاست....سلولهای انفرادی ....خیلی زیاده ...خوب نگاه کن .کمی آنطرفتر یه زندانی رو می بینی که محکوم به حبس ابد شده ...می خوای بدونی جرم اون چیه؟؟؟ ...جرو تو که عشقه ! اما جرم این تنهاییه غربته مهربون ...تنهایی ...دیوونگی ....میدونم درد بزرگی رو تحمل می کنی دردی فراتر از تمام دردها ...اما خواهش می کنم بیا بیرون و به سلولهای دیگه هم سر بزن ...خیلی ها هستن که مثل تواند ...عزیزم ..مهربونم ...هر دردی سخته اما درد گریستن یه دیوونه خیلی سخته ...میدونی یه دیوونه همش می خنده ...اما اگه گریه کنه یعنی .....................
در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبو د!!!!!!!!!!!!!!!! ......
دیگه نمی دونم چی بگم ؟ واقعا" نمی دونم ...چی بگم ؟؟؟وقتی یکی رو که فقط نوشتن شادش می کنه مجبور به سکوتش کنن آخه چی بگم ؟؟؟؟؟؟چی بگم ؟؟؟؟یکی که اهل دل باشه ...اهل قلم باشه ...وای که چه حال بدی دارم ...هنوزم منتظرم شاید فریبای گلم جواب بده ...هنوزم منتظرم که بیاد و یه شعر تازه تر بگه ...از مرگ جادو گر بد ...که از قصه ها می اومد ...چی بگم ؟؟؟سکوت کنم بهتره ...چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
می خواستم ............بی خیال ..............شاید یه وقته دیگه!!!!!!!!!نمی دونم کی ولی به زودی ...
اینجور وقتا ست که بغض خفه ام می کنه و نمیذاره چیزی بگم ....
بغض گرفته ی من ............
نازنینان عید همتون مبارک ..........
بعد اینهمه گفتن و دم زدن و عصیان و فریاد و سکوت ...آنقدر درمانده ام که نمیدونم چی بگم...خیلی سخته که یه عالمه حرف تو دلت داشته باشی و ندونی که چه جوری بگی ...خیلی ........خدایا درماندگی هم حدی داره اما .........من به جایی رسیده ام که حتی بیان کردن آنچه که در ذهنم هست برام خیلی سخت شده .مثل کسی که تو انجماد فکری مونده باشه ..یه دربند ...یه اسیر ...شاید م تاثیر زمستونه و هوای سرد !!!!!!!فکر منم یخ بسته! برف و بارون هم که نمیاد !!!!!!!!آخه اگه برف بیاد یا بارون بباره هوا هم کمی گرم میشه ...هوا هم مثل من بغض کرده !!!!!!
خدای من چقدر دلم تنگ شده برای برف ....برای آدم برفی !!!! برای سفیدی و پاکی !!!!میدونین که برف چقدر سفید و پاکه ....بی ریا.......زیبا .......دلنشین ........خدایا دلم برای صداقت تنگ شده ...برای راستی ...برای خوبی ....برای نیکی ...برای مهربونی .......وای خدای من چرا این آدما اینقدر بی احساس شدن ...چرا ؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا :
حرفای دلم رو به تو نگم به کی بگم ؟ به کی ؟؟؟؟؟؟؟؟نمی دونم ..........کسی رو نمی شناسم که تا این حد با هام رو راست باشه و اینقدر که من اذیتش می کنم ازم دلگیر نشه ...خدایا از صبر خودت به منم بده تا بتونم تحمل کنم رگبار نگاههای بی جواب رو .......خدایا قلبم رو شفا بده که بجز به نیکی ها فکر نکنم ...خدایا ذهنم رو از انجماد فکری حفظ فرما ....خدایا احساسم رو از یخ بستن مصون دار...خدایا روحم رو از اسارت کبر و ریا و غرور آزاد کن ...
آه ای خدایم منو ببخش اگه یه موقع هایی کم میارم و زمین و زمان رو بهم .............
خدایم منو دریاب ....زمستون سردیه ...خیلی سرد ...........خدایا من دلم برف می خواد .............
********* خدایا شکرت بالاخره برف هم با همه ی پاکیش اومد ............ **********
زندگی یه جورایی پره از غلط املایی !!! باور نمی کنین؟؟ اما چرا ما این غلط های املایی رو تصحیح نمی کنیم ؟ چرا درس عبرت نمی گیریم ؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ یکیش خود من ! اکثرا " چشمامو می بندم تا غلط های املایی زندگیمو نبینم اما وقتی که تو درس زندگی نمره نمی گیرم تازه یادم می افته که ای وای .......................
امروز یکی از دفتر های قدیمی مو ورق می زدم . بین مطالبی که توش بود چند جمله بیشتر نظر منو به خود جلب کرد ...مدتی بود که میخواستم در مورد زندگی بنویسم و .........این خیلی برام جالب بود چون همش در مورد زندگی بود ...........زندگی ..............این واژه ی نامانوس و ........
*زندگی یک زبان بیگانه است که همه آنرا بد تلفظ می کنند .
*اگر کتاب زندگی چاپ دومی داشت هرگز نمی گذاشتند اینقدر غلط چاپی داشته باشد .
از زندگی گفتم اما می خوام یه جمله هم از مرگ بگم چی میشه مرگ و زندگی پیوندی دیرینه دارن دختر جوانی تا همین امروز زنده بود و زندگی میکرد اما به ناگاه بی آنکه خود بداند به مرگ رسید!!! به همین راحتی و سادگی !!!برای همینه که میگم چرا هیچوقت درست فکر نمی کنیم و درست و منطقی تصمیم نمی گیریم که آخرش میشه ..................
*تنها مرگ است که دروغ نمی گوید .
حرفهای زیادی برای گفتن داشتم اما ........دنیای ما از آدمهایی اشباع شده که نمی فهمند چیکار دارن می کنن توی همین دنیای مجازی ............ا ز کسانی که .............چی بگم ؟ به نظرم نگم بهتره .....کاش رنگ زندگی رو پیدا می کردیم .......................کاش....................