پیشاپیش فرا رسیدن سال جدید را به همه ی عزیزان تبریک می گویم ...
بیایید با دلهایی خالی از کینه به استقبال سال جدید برویم ...با خونه تکانی کامل دل !!!!!!!!
و دیگه ....سکوت........................................................یه عالمه .......
تمام !!!!!!!!!!!!!!!
سال ۸۲ افول ستاره ی عمر تمام هستی ام بود ...در حالی که همه منتظر بهار بودیم ناگاه خزان را با تمام تلخی اش دیدیم ...۱۰ روز مانده به عید ...سفر بی بازگشت !!!!!من و یک عالمه بغض!!!!!هنوزم باورم نشده !!!!!!!!!!روز اوج غم من ...روز تولد بغض گرفته ی من....روز پرواز مادرم....در اوج نیاز تنها ماندم !!!!!!!!
چه کابوس وحشتناکی بود ! باور نکردنی!!کابوس وحشتناک با من چه کرده بود ...این من نبودم این بغض گرفته بود که زاده ی کابوس من بوده !!!!!!!!!
از عید با تمام تازه شدنهایش فقط یک چیز را به یادم دارم : تازه شدن دردم ...زنده شدن کابوس...
حرفهای زیادی برای گفتن داشتم اما می بینم که بهتر است گفته نشود !!!!!!!
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی ***وآن دم که بی تو باشم یک لحظه است سالی
و من اینک چه لحظات سختی را سپری می کنم به سختی جان کندن ...و فردا باز ...یاد آور .....ادامه ندهم بهتره ...
می خواهم که زنده بمانم برای جبران.............شایدهمین فردا !!شاید!!!!!!!همین شاید هاست که مرا سخت می آزارد..........شاید دیگر فرصتی نباشد برای جبران !!!!!!!!!آخر خط زندگی و افول تمام امیدها !!!!!!!!!!
سرنوشت را نمی توان از سر، نوشت !!!!!!!
به نظر شما می توان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای پرستوهای خسته سرزمین پاکی ام کو
این خیابونها غریبه اند کوچه های خاکی ام کو
نه سکوتی نه صدایی نه رهی نه رد پایی
توی این هوای دلگیر من اسیرم تو رهایی
با تو ای ستاره پاکم بی تو من اسیر خاکم
توی این کویر لعنت تشنه موندم و هلاکم
نه امانی نه امیدی نه به شب نور سپیدی
نه سرودی نه سروری قصه بود هر چی شنیدیم
از همه ی عزیزانی که به یادم بودن و تنهام نذاشتندو با تمام مهربونی به سراغم اومدن تشکر می کنم
منو ببخشین اگه نتونستم بهتون سر بزنم ...خیلی دلم می خواد به همتون سر بزنم اما ....نمی تونم حتی یه کامنت برای عزیزی بذارم ...نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته ی زیر هم از کتاب پیامبر و دیوانه ی جبران خلیل جبران می باشد ....حرف دل من ....اما مرا مباد لحظه ای که بی دوست باشم ....
دوست من.....................
هنگامي كه تو ميگويي ”باد به مشرق مي وزد.“ من مي گویم آری چون نمی خواهم انديشه هاي دريايي مرا دريابي، و من هم نميخواهم كه تو دريابي. مي خواهم در دريا تنها باشم.
دوست من، وقتي كه نزد تو روز است، نزد من شب است؛ با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فرا ز تپه ها سخن مي گويم، و از سايه ي بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد:زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني ـ و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي. مي خواهم با شب تنها باشم.
هنگامي كه به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم ـ و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي. مي خواهم با شب تنها باشم.
هنگامي كه به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم ـ حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي” رفيق من،همراه من.“ و من در پاسخ تو را آواز مي دهم”همراه من ،رفيق من،“ ـ زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني. شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد.و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو براستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است. ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گرچه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني. مي خواهم تنها بخندم.
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي ؛يا نه، تو عين كمالي ـ و من هم با تو ازروي دانايي و هشياري سخن مي گو يم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.مي خواهم تنها ديوانه باشم.
دوست من ، تو دوست من نیستی، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست، گرچه با هم راه مي رويم، دست در دست. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست من کاش می فهمیدی که چه می گویم.......ولی تو می فهمی و من می خواهم که در ازدحام سکوت گم و گور شوم ...
خیلی با خودم جنگیدم ...لعن و نفرین کردم ...خودم رو ...روزگار رو ..........تقدیر رو ...خیلی سعی کردم تقدیرم رو عوض کنم ....نشد !!!!!!پس خودم رو به تقدیر سپردم ...هر چه بادا باد .......هر چه باداباد...نمیشه با تقدیر در افتاد ..نمی شه !!!!!!!!!![]()
![]()
یادش بخیر..........دوستی بود در عالم مجازی ...شیمیایی بود ...هر وقت می نالیدم دلداری ام می داد...تعجب می کردم .......با وضعیتی که داشت (ستیز هر روزش با مرگ)همشیه می گفت : هر چی خیره همون پیش میاد...بهش می گفتم داری می میمیری و باز ....و باز .....همون جمله ...هر چی خیره همون پیش میاد..........و خیرش در رفتن بی صدا بود ...بی صداتر از سزار رفت!!!
پس: امید به خدا هر چی خیره همون پیش میاد.......