هر چه تو جاده ی زندگی به پیش رفتم بجز سراب چیزی ندیدم ....ای لعنت به این سراب ...![]()
![]()
اینم سرابه می دونم .........
شايد روزي بيايد كه خود را تحمل كنم
و آن روز تو را خواهم باخت
عشق نيز قيمتي دارد
خواهم پرداخت
خواهم باخت
خواهم ساخت
و خواهم نواخت
رفتنت اي گل ، نگاه تلخي را مي ماند
نيامدنت راه حل قطعي براي دنيا بود
و باز هم سراب!!!!!!!!!
ای لعنت به زندگی که همش سرابه !!!!!!!!!!


من آن تکدرخت غریبم
تنها و تکیده
خسته از روزگار
مانده در برابر باد و باران و تگرگ
اما اسیر خاک سیاه!!!!!!!!!!
رهایم کن خدایم !!!!!!!!
هوالعلی
برای خواهر عزیزم، یاغی...
سنگین تر از نعش ز پا افتادۀ فرهاد
تکرار فرهادم، خراب بادۀ فرهاد
بر سنگفرش بیستون، لبتشنه صد خسرو
وامانده از شیرین ترین دلدادۀ فرهاد
ای! هفت کوکب هفت گیسودار طرّارت
هفت آب و هفت آئینه فرهادان عیاّرت
تا «هفت» شیرین بود «هفتاد و دو تن» فرهاد
بر بیستون کندند نقش چشم تبدارت
تاوان شیرین را خدا پرداخت با فرهاد
فرهاد را از خود جدا انداخت با فرهاد
انداخت تا شیرین تمام آسمان باشد
دُور فَلَک را هم به شیرین باخت! با فرهاد...
روزی صدایت می کند شیرین ترین فریاد
ای زشت! زیبا می شوی در باور و در یاد
آه ای گیاه تلخ! صبر یوسف و یعقوب!
از تو نمی ماند مگر آغاز و آخر،... یاد
مرگ! ای کمین جاده های دورتر از من
از تو ستیز و تیغ، دست و پا و سر از من
دریاب محتاج عَدَم را شک مکن دریاب
تقدیر، در دست تو، آهنگِ خطر از من
مرگ! از کدامین سو کمین بستی! بگو با من!
آیا هنوز آیا همان مستی!؟ بگو با من!
تو اهل پنهان ها نبودی، تو عیان بودی!
با من بگو با من بگو هستی بگو با من
هرچه صدایت کردم، آخر، پاسخم این بود
مُهر سکوت و مُهر تبعید آه، ... سنگین بود
سنگین و داغ، از «هفت دوزخ» داغ تر بر لب
بر روی پیشانی نشان قهرت از کین بود...
هفت: عدد بی نهایت، عدد مقدّس
هفت کوکب و هفت گیسودار: بنات النعش(هفت ستاره که همه بر گرد قطب می گردند)
طرّار: راهزن، تیز زبان
عیّار: رند، لاابالی، در بر گیرنده طرّار
عَدَم: عالم نیستی
هفت دوزخ: دوزخ شامل هفت طبقه است=> 1.سقر 2.سعیر 3.لظی 4.حطمه 5.جحیم 6.جهنم 7.هاویه
-------------------------------------------------------
و این پایان راه من است ...
شاید ....
برای زیستنی دوباره ...
چون ....
-------------------------------------------------------
پریشانم و سخت عاجز از فکر کردن و اندیشیدن !
رهایم کن خدایا ...رهایم کن ......
بغضي گرفته من را
در پشت سد نکبت
بشکن غرور من را
اي اشک بي مروت
در پشت اين قيافه
يک سينه کباب است
بر روي لب شکر خند
در اندرون عزا است
من داد زنم خدايا
آخر چرا چنين است
از که کنم شکايت
از خود که بدترينم
از دل که بي قرار است
از آتش غرورم
از عشق بي نهايت
بغض گرفته من
يک داد در سکوت است
يک قصه پر غم
در قلب عاشقون است
نگاهم خون
لب خاموش
دل غم
شکن سد را
شکن سد را
تو جانم
تو يارم شو
تو همراهم
تو دادم
که من کورم
که من لالم
سکوتم
نشين بر گوشه چشمم تو جانم
((که بغضي اين گلويم مي فشارد))
رها شو
اي نگين صورت من
تو آهم شو
((که يکدم عقده هايم را گشايم))
سرم در آب فريادم حباب است
که نامحرم صدايم را ميشناسد
تو شو ساقي
که من مست شرابم
بده جامم
که من طاقت ندارم
که من دیگر طاقت ندارم .....
شعری از دوست خوبم دری بسوی نگاه
و دگر ....
عید همتون مبارک
منو ببخشین اگه نتونستم بهتون سر بزنم
سالی سرشار از خوشی و شادی برای همتون آرزو می کنم .
بهاران می رود اما بدان تا زنده هستم ***بهار دوستی را دوست دارم می پرستم