وایستا دنیا ( مجازی ) من
می خوام پیاده شم!!!!!!!!
حس نوشتنم نیست !جمله ی غریبی است اما دردناک !حسی برای نوشتن ندارم و یا شاید دیگر حرفی در این برهه ی زمانی برایم باقی نمانده است . دلم حرف می خواهد ! فریاد می خواهد ! بیچاره دلم !!!!چقدر دلم به حالش می سوزد ...چند روزی است که تقلا می کند برای جوششی دوباره با نوشتن اما چه سود !!!!!!!حس نوشتنم نیست !!!!!!!!!!!!می روم سراغ دفتر خاطرات جوانی ام ! باز می کنم و چند صفحه ای را ورق می زنم ...بیچاره دفترم نصف شده است ! نیمی از صفحاتش را در یک شب سرد زمستانی پاره کرده و به آتش سپردم برای محو شدن ...می خواستم با آن قسمت از نوشته هایم خداحافظی کنم آخر به نظرم خیلی احمقانه می آمدند ! و نصف دیگر را که خیلی دوست میدارم از سال 77 به بعد ! اگر حرفی برای گفتن نداشتم اگر حسی برای نوشتنم نبود میروم سراغ دفتر تکه پاره ام و چند سطری را اینجا می نویسم ! نه ببخشید تایپ می کنم !!!!
امید و زندگی
در روزگاری دور ، زندگی بیچاره ، از زندگی کردن و زیستن خسته شده بود !تا جایی که به غیر از مرگ به چیز دیگری نمی اندیشید ! زندگی برای خلاص شدن از زیستن تنها به خودکشی فکر می کرد و هر روز با خود تمرین می کرد چگونه مردن را !اما هر بار شکست می خورد ! خیلی با خود کلنجار رفت ...تلاش کرد ..ولی نتوانست ! انگار در وجودش کسی بود که او را به زنده بودن و زیستن فرا می خواند ! این چه نیرویی می توانست باشد ؟! این کیست که در اندرون زندگی است که او را از همه ی آن فکرهای احمقانه در می آورد ؟! این چه کسی می توانست باشد ؟!این رفیق نا آشنا خیلی زود با زندگی صمیمی شده بود اما زندگی نمی دانست این رفیق نازنینش کیست و از کجا آمده است ؟ روزهای مدیدی گذشت و زندگی فراموش کرد که روزی آرزوی مرگ را داشته است و در این زمان بود که این غریب آشنا خود را معرفی کرد ! رفیق زندگی امید بود !که همیشه همراه زندگی بودو همواره او را به زیستن دوباره نوید می داده است . امید هر روز به زندگی سر می زد، هر روز ...........مدتی گذشت دیگر از امید خبری نبود ! امید سر قرار هر روزه نمی آمد فردا شد امروز و امروز شد دیروز و ........ولی خبری از امید نبود ! زندگی سخت نگران شد !به سراغ تنها آدرسی که از امید داشت رفت . ............امید را یافت اما امید دیگر از زندگی کردن بریده بود !خیلی عجیب بود برای زندگی ! امید که او را به زیستنی دوباره فرا می خواند اینک در گوشه ای از دهر بی در و پیکر زانوی غم بغل کرده و تنها به مرگ می اندیشد ! زندگی تلاش می کرد که امید را امیدی دوباره دهد برای زیستنی دوباره !اما بی فایده بود ! امید برخاست و راهی شد زندگی به دنبال او !زندگی تلاش می کرد که امید را بر گرداند آخر بودن امید بودن زندگی بود !اما امید همچنان می رفت ...تا از دیدگان زندگی محو گردید....زندگی شروع به دویدن کرد تا به امید برسد ...زندگی همچنان می دوید در کوچه های تنگ و باریک حیات ! زندگی امید را یافت که نیمه جان بر زمین افتاده بود ! به او نزدیک شد ...امید در حال جان کندن بود و زندگی ...........زندگی امید را در آغوش کشید ...لحظه ای در سکوت گذشت به اندازه ی یک قرن!امید ....جان ...داد ..........زندگی بر در حالی که امید را در آغوش داشت دق مرگ شد !!!!!!!!!!!امید که رفت زندگی دق مرگ شد !!!!!!!دق مرگ !!!!!!!!
17/4/77
و این قصه تمام شد !دفترم را ورق می زنم ...کلی با خودم درد دل کرده ام !نمی توانم اینجا بنویسم نمی توانم ! می شود گفت همان حرفهایی است که نمی توان با کسی گفت و اصلا" خوب نیست که گفته شوند !می رسم به یاداشتهایم از کتاب کویر دکتر شریعتی ...
آنان در انبوه هم بیگانه ، ما در تنهایی خویش آشنای همیم !...و در ادامه ...........چقدر ندانستن ها و نفهمیدن هاست که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است !...........و ....چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب ، خوب ، خوب ...........و .گریستن تنها کار یک ناتوان است و من سخت ناتوانم !............و باز ....منمشتعلعشقعلیمچکنم...............
و باز می خوانم از کتاب گفتگوهای تنهایی من :
میدانی پس از یک خفقان سنگین و طولانی دم زدن در نفس پاک سحر یعنی چه ؟!
ما پرنده ی موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم ، موهومی در عدم! یعنی معدوم ، یعنی فقط" پرواز کردن "
تو فریبی زیبایی ، تو چنینی ، تو یک دروغ فریبای پر شکوه و خوبی ! ای راستی محض ، ای صدق پاک !
موج هایی که در سطح دریا می افتند چه می شود ؟ کم کم دایره وار از هم دور می شوند و در کناره ها محو می گردند .
.......بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است ، بی کسی نیست که تو کسم باشی ، بی تویی است که اگر نبودی کم نبود .
.....می فهمی ؟ تنها وحشت تنها ماندن در زیر این آُسمان غریب ، بر روی این زمین بیگانه است که این حادثه ها را پدید آورده است ، تشنه را در یک سلول به زنجیر کشند ، چه در کویری رها کنند و چه بر تخت زئوس ، بر قله ی پارناس بنشانند ، رنجش یکی است!
و تمام !!!!!!!