شده تا حالا حجم عظیم دلتنگی هاتو ورداری و با خودت به این ور و اونور بکشی تا شاید یه کم کی آرروم بشی ! بعدشم نتونی جایی رو پیدا کنی !هیچ جایی !!!!!!!شده که یه عالمه حرف تو دلت تبدیل بشن به لجن! و تو ، تو این لجنزار متعفن حرفهای نگفته ات دست و پا بزنی ! شده از خودت بپرسی چرا همش اسیره انتظاری ؟؟؟؟؟شده دلتنگیهات تو رو به جنون بکشن...حتی شده دل تنگ یه خط نوشتن شده باشی ولی نتونی ! نتونی عقده های دلتو خالی کنی و تهی شی از ....شده...؟؟؟!!!!!
گاهی وقتا همه چیز هیچ چیز است و گاهی وقتا هیچ چیز ، همه چیز!!! مگه نه ؟!یادمه یه وقتی می خواستم از خودم بگم ...از زندگیم و خیلی چیزای دیگه ولی الان دیگه نمی تونم حتی یه جمله بگم ! جمله سازی ام هم خیلی ضعیف شده !و حالا می فهمم که گاهی وقتا هیچی نفهمیدن بهتر از اینه که همه چی رو بفهمی و بدونی ....منم خودم رو می زنم به نفهمی !!!
مهربانان من !
ملامتم نکنین!!!!!
خسته ام ! خیلی خسته !
می خزم در تنهایی خودم و گم می شوم در هر چی که بهش میگن زندگی !!!!!!!ای تف به این زندگی !!!!!!!!
و این شعر که ...........................!
اين روزها
اين جمله را
هر آشنا که مرا ديدار مي کند ،
با زهرخند خويش
با دشنهي نگاههای تشنة سؤال
تکرار مي کند :
" پژمرده ای چرا ؟
آخر مگر سفينه های تو غرقاب گشته اند؟
غمگين چنين مباش!
دنيا به هيچ نيست .
در روزی اينچنين ،
چندين هزار پاکزاد مرد و زن ،
بار سفر زکره خاک بسته اند ."
من هم به ناگزير
تزوير می کنم .
تلخند زهرسای فريب را
با زور ضرب
بر چين چهره ام
تصوِير می کنم .
اين کذب محض را
همراه حس گيج تنفر
از بودنی چنين
تقرير مي کنم :
نه نه حالم خوش است، خوش!
اشکی به ديده نيست .
غم هم به قلب نيست .
ايزد تو را سپاس
گردون به کام ماست،
در جام جان ما
رشکی به باده نيست .
ای وای از اين دروغ
ای وای از اين فريب
فرياد و داد و آه
زين خيل دوستان
پيدا مرا نشد
حتی به يک نفس
همراز و همدمی
تا فاش گويمش
زين راز سر به مهر
زين درد بي شکيب .
