تبليغاتX
بغض گرفته
عید !
چه خالیست ! 

 

عید همه ی عزیزان مبارک!

 

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط یاغی |

وقتی تو نیستی ....!!!!!!!
 

بهار با تمام  زیباییهایش  برای من معنایی ندارد!نو شدن طبیعت ، تازه شدن دردی بس بزرگ را برایم نوید می دهد و من می مانم که با این غم بزرگ چه کنم؟؟!!! ....بغضم امانم را بریده ! نمی دانم چه کنم و ....سر در گمم خدایا!!!!!!!و وحشت من از اوج درماندگی ام ...

 

آنقدر دل تنگم که حدی ندارد !دل تنگی هایم را بر می دارم و به سوی تو می آیم تا مگر مرا دریابی ! راستی هیچ میدانی که چه بر من خسته ی دل تنگ می گذرد ؟! خسته ی دل تنگ ! تاب دیدن اشکهایم را نداشتی !ولی امروز من ...حتی نمی توانم گریه کنم ! بغضم مرا نابود خواهد کرد ! حجم دل تنگی هایم را پایانی نیست ، امتداد نگاهم در جاده های بی کسی تو را می کاود ! اما تو نیستی و .........تو نیستی .............به که بگویم  به چه کسی؟ چگونه بگویم که غم نبودنت ویرانم می کند ! شبها  که به خوابم میایی آنقدر احساس خوبی پیدا می کنم که توصیف کردنی نیست ! حس غریبی....حس  می کنم  که در جای جای وجودم رخنه کرده ای ، با منی ! اما من بی توام ، همیشه ....تا به ابد ...............تنهایم ای مهربانترین من !

 

با تمام  وجودم  با فریاد بی صدایم تو را به نام می خوانم ..............! گوش کن مهربان من ...تو را فریاد می زنم !گوش کن .....

 

حسرتهایم را پایانی نیست ! حسرت بغل کردن تو ! بوسیدن تو ! لمس کردن تو! شنیدن صدای مهربانت !دیدن برق شادی در چشمان معصومت ! پای به پای تو قدم زدن ! ..........چه سرد است زندگیم بی تو ! عید در راه است ، روزهای آخر سال دلم خیلی می گیرد  . خیلی ........... ای گمگشته ی من در ...اگر بدانی چقدر دوست دارم سرم را روی پای تو بگذارم و یک دل سیر گریه کنم مثل آن روزها .......یادت هست ؟!آه ............چرا من روزی که برای آخرین بار به خانه آمدی تا با همه خداحافظی کنی نتوانستم صورت ملکوتی ات را ببوسم!نمی دانی چقدر می سوزم از این درد !! وقتی تو را دیدم که آرام چشمهایت را بسته ای و تسبیح  تربت کربلا دور گردنت است فقط فریاد زدم یا ابوالفضل!!!!!!  و اوج صدایم در گوش زمانه نامرد گم شد ! آخر تو عاشق زیارت تربت این خاک غریب  بودی و حسرت به دل رفتی !!! و من با شنیدن نام کربلا دلم می لرزد و ...اکنون سالهاست که آرام گرفته ای ولی من همان خزان  زده ی هجران ناگهانی ات هستم در روزهایی که فقط 8روز تا عید مانده بود !و آن چهارشنبه سوری که کلی برای رسیدنش نقشه کشیده بودم همه به یک باره فراموشم شد تا به امروز ! وای  مهربان من !  این درد تا آخر عمرم مرا عذاب خواهد داد که چرا من نتوانستم  ببوسمت ای مادر بی همتای من ! !فقط فریاد زدم  : یا ابوالفضل!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:9 توسط یاغی |

بی همتا !
 

بی همتایم !

 

از اینهمه تکرار خسته ام ! خیلی خسته و درمانده ........................................................

......................................................................................................!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:59 توسط یاغی |