خیلی خسته ام ! گاهی وقتا به خودم میگم : آخه برا چی می آیی و هی سرک می کشی تو این جا ؟! آخه تو که دیگه حرفی برا گفتن نداری ! تو که دیگه شدی عین یه مجسمه ! جسما هستی اما روحت معلوم نیست کجای این عالم بی در و پیکر گیر کرده که هیچ راه نجاتی برا اون نیست ! بیچاره دلم !!!!!!براتنهایش دلم می سوزه ! برا مظلومیتش دلم کباب میشه ولی چه سود ؟!!!!!!!!دلم ...آخ که دلم ...چقده من این دنیای مجازی رو دوست دارم ! چقده این دنیا به من بدهکاره ؟! چقد من به این دنیا بدهکارم ؟! خیلی چیزا رو اینجا پیدا کردم ، اما چیزای کمی بوده که از دست دادم ! و بدتر از همه حس نوشتن که ...دنیا ی مجازی رو با همه ی خوبی ها و بدهی هاش تجربه کردم ! خیلی وقتا شده که خواستم برا همیشه بذارم و برم جوری که هیچ اثری ازم نمونه !نمی دونم چرا نشده ...نتونستم .............! نتونستم ....هر جا که برم بازم بر می گردم به اینجایی که یه زمونی مأمن من بوده ! جایی که حس زیبا ی آرامش مطلق رو بهم می داده ! گرچه که هنوزم همین حس و حال رو دارم ، ولی دیگه نمی دونم چی بگم ! خیلی خسته ام ! خیلی ..............دلم .........و باز دلم ...حس تنهایی عجیبی می کنم ! یه حس غریب ، یه بغض غریب! یه خالی شدن از درون و رسیدن ...........می خوام که باشم و باز بنویسم تا خالی شم اما ...........شاید تا مدتی نباشم ! بی همتام ! چقد ه سخته جدا شدن ! خیلی سخته .......بغض می کنم و برا چند لحظه زل می زنم به صفحه مونیتور و باز صدایی به گوشم میاد : لیش تأخر عباس! و من گم می شم در .........
چقدر دلم سکوت می خواهد و رها شدن در ...........!دلم می خواهد تنهای تنها باشم و در خودم بمیرم !من و سکوت و ..........بی همتام!تکرار و باز تکرار........خسته ام از اینهمه درد های بی دردی! درد اند اما ...!بی همتایم !شکیبایی را بر من ارزانی فرما !الهی...
