1- ۲ - 3 – می خواهم بنویسم ! تمرین می کنم تا به یاد بیاورم که چگونه می نوشتم ، آنهم نه یک خط ، نه دو خط و نه .........می نوشتم و گاه خسته می شدم از نوشتن ! ولی دیر زمانی است که نوشتن برایم خیلی سخت شده است ! انگار دست هایم را بسته اند و ذهنم منجمد و یخ بسته و روحم در اسارت ننوشتن ها در قفسی آهنی اسیر ا ست و من ، نه خودم که دیگر خودم نیستم ، این من خودم را نمی شناسم ! بیگانه ای در جلد من جا خوش کرده و ذهن و روحم را در مدار ی به گردش در آورده که متعلق به دایره ی گردش من نبوده است ! سخت است بیگانه شدن و رنگ عوض کردن و همرنگ جماعتی شدن که به هیچ وجه سنخیتی با تو ندارند ! انجماد فکری من شروع شده ! حتی ساده ترین و ضروری ترین کارهایم هم مرا به شوق و ذوق نمی آورد ! درد ناک است که حتی لذتی در خوردن غذا نداشته باشی و فقط و فقط برای زنده ماندن و نفس کشیدن غذا بخوری ! زورکی و ....! چه حس دردناکی ! سکوت می کنم و زل می زنم به ....رنگ سکوتم هم به سیاهی گرائیده ! سکوت من مثل سکوت همه نیست ، اینرا هم می دانم و ... خدایا ! مرا از این سکوت و این سکوت مرگبار را از من بگیر ! می خواهم که کمی نفس بکشم ! کمی ...چه تلخ است نوشتن اجباری نه از سر ذوق! می نویسم تا بمانم ، تا نپوسم ، تا نمیرم !!! این دردناک نیست ؟!!!!حالم از ترحم و دلسوزی دیگران بهم می خورد ! بالا میاورم ...........همان بهتر که ....
این روزا دلم بد جوری می گیره ! دلم می خواد گریه کنم ! خیلی گریه کنم تا خالی شم از این همه دل تنگی ! نمی دونم چیکار کنم ، خدا جونم دستمو بگیر و تنهام نذار آخه من خیلی تنهام ! هیشکی ندونه تو که میدونی خدا جونم ! می دونی ...
به دادم برس مهربونم !
چقده نوشتن برام سخت شده !![]()
![]()
![]()
سیزده به در خوشی برا همتون آرزو می کنم ...به یاد تک تک تون هستم هر چند که خیلی کم میام نت ولی خیلی دلم تنگ میشه ولی دیگه حسی برا نوشتن ندارم...!![]()
![]()
![]()
تازه شدن دردی به عظمت ...
عید !
عید همگی مبارک !
