دلم رو بر می دارم و میرم !
نمی دونم این چه حسی است که من دارم ؟! چرا همش به مرگ فکر می کنم و به این که ........
من با کوله باری از گناهام چه کنم بی همتام ! چرا مرگ؟!!! چرا این روزا آدما اینهمه بی صدا می رن و ما می مونیم با یه دنیا حسرت و درد که نکنه ...چرا اینهمه راحت شده ؟! یه آن می بینی که بازم صدا تو شهر پیچید: فلانی هم رفت !
خسته شدم از بس شنیدم و شنیدم و شنیدم و رفتم و دیدم همه ی ضجه کردنا و گریه و زاری و ناله ها رو ! خسته شدم خدا جونم !
خدا جونم امون بده ! امون بده فدات شم امون بده !
یه روز هم من بی صدا می رم ! کاش می تونستم حدس بزنم چه بلایی سر این بغضستان من میاد!
اگه یه روز دیدین دیگه این وبلاگ آپ نمی شه بدونین که ......!
منم رفتم !
می خوام بنویسم ولی این روزا هنوزم حسی برا نوشتن ندارم ! دلم می خواد خلاص شم از اینهمه بغض و ننوشتن ها و ...ولی نمیشه !![]()
![]()
بی همتام ! همه جا و در هر حالی که بودم به دادم رسیدی اینجا هم تنها نذار ! خیلی دلم گرفته مثل همیشه خدا جونم ! نمی تونم بنویسم همچو حالتی که ...نمی تونم ادامه بدم !![]()
