تبليغاتX
بغض گرفته
بغض گرفته
بهم گفتن بسوز و بساز ، سوختم و ساختم اما همه ی زندگیم رو باختم!

 

اگر با دیگرانش بود میلی       چرا (ظرف )قلب مرا بشکست لیلی

وقتی حرفی برا گفتن نداشته باشم و یا بهتره بگم نتونم حرف دلم رو راحت بگم پناه می برم به تصویر و شعر ! ولی اینبار هیچ تناسبی با حرفای دلم و این یه بیت شعر و تصویر انتخابی ام نمی بینم ! راستی چرا این تصویر و این یه بیت شعر و این چند خط؟!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط یاغی
 

...................................

...................................

............................!

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط یاغی
 تصوير اصلي را ببينيد

هر موقع  کسی رو داشتی بدون که من تنهام  و هر موقع که تنها شدی بدون که من کسی رو دارم!!!!!

 و ...

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط یاغی
 

 حوصله ای برا نوشتن ندارم بازم همون قصه ی تکراری ! درد آوره !و ....

خیر سرم روز تولدمه !

     یادم باشه برای  تمام روزهایی که خاکستر کردم مجلس ختمی بگیرم ...برای تمام لحظات خوش و نا خوشی که داشتم و  همه در بطن زمان دفن شده اند ... یه سال دیگه هم پیرتر شدم یادم باشه به تعداد سالهای عمرم شمع سیاه بگیرم و یه مجلس ختم برای روزهای بر باد رفته ام بر پا کنم !!!!!!

          همه روز تولد شون شادند اما من نه !!!!!!!!!!یه سال پیرتر شدن مگه شادی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟بی خیال ...!!!!!!!!!!!!!نمی خوام ادامه بدم ...سکوت من خیلی طولانی شد...خیلی .........

       از همه ی نازنیننانی که در این مدت منو تنها نذاشتن خیلی سپاسگزارم ...همین که در دلی جای گیرم  و دل تنگی ام رو با اونها تقسیم کنم برام بهترین کادوست ....

 

در تموم این سالیان عمرم حتی نتونستم یه دروغ کوچولو بگم ! اگه یه زمونی هم گفته باشم خیلی زود خودم رو لو دادم ! موندم چطور بعضیا راحت می تونن دروغ بگن بدون اینکه آب از آب تکون بخوره !

 

همیشه این جمله تو ذهنمه :

پا برهنه ها ریگی به کفش ندارن !!!!!!!! و واقعا هم اینطوریه ...! حالا به این نتیجه رسیده ام که خیلیا همیشه یه ریگی به کفششون هس که ...............!

 

دلم می خواد همیشه یه پابرهنه باشم !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط یاغی
 

به افول آرزوهایم می نگرم !

دلم به حال خودم می سوزه  خیلی ..............برا حماقتم ...برا نادونیم ....برا ......................دلم خیلی می سوزه برا حال خودم که حتی دیگه حرفای دلم رو هم نمی تونم به راحتی بزنم ! آخه حرفاییه که نمی تونم بگم به هیشکی ! به هیشکی غیر بی همتام !بی همتام  منو از این کابوسهای لعنتی نجاتم بده ! نجاتم بده ............! تو که می دونی مهربونترینم ! می دونی .....! نجاتم بده ! از این کابوس که اگه ..............!


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط یاغی
 

 

 

 

 

وقتی سر شار از سکوتم !مرا فریاد کن ...

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط یاغی
Blog Skin
موسيقي وبلاگ